شهاب الدين محمد خرندزي زيدري نسوي
92
نفثة المصدور ( فارسى )
مىگفت به درد و نالهء زار و خروش * ك : « ز چيست برهنه اين تن قاقُمپوش ؟ ! » آن بيچارهء بىدستوپاى ، بهزار حيله ، دستوپاى من بگشاد « 1 » ؛ هردو در زىّ اهل عرصات ، حفاة عراة 402 كما بدأكم أوّل مرّة ، روى بكلاتهاى آورديم ، و هول واقعه چنان سر و دست و پاى را بى خبر گردانيده بود ، كه مكشوف تن در آن سرما مىرفتيم ، و گرمابه مىپنداشتيم « 2 » ؛ زمهرير را كه بتير كار مىكرد ، حرير مىدانستيم « 3 » . هول و هراس چنان بر دل « 4 » مستولى گرديده « 5 » بود كه : ( ع ) إذا رأى غير شىء 403 ظنّه رجلا . سحرگهان « 6 » كه نفس سر به مهر صبح سرد مهرى آغازيد ، سپيدهء دم سرد بتدريج دهن باز كرد ، خويشتن بخرابهاى « 7 » انداخته بودم ، پيش هر آفريده كه حاضر شدم ، چون سعادتم از پيش فرابراند « 8 » ؛ بدر هر خانه كه رفتم ، چون كار من فروبسته بود ؛ قصّهء حال بر هركه
--> ( 1 ) هت : پاى بگشاد ( 2 ) سى : مىپنداشتم ( 3 ) هت : مىدانستم ( 4 ) سى : هراس بر دل و جان چنان ( 5 ) هت : گردانيده ، سى : كرده ( 6 ) سى : سحرگاهان ( 7 ) سى : خويشتن را بخرابهاى ( 8 ) مى : سعادتم پيش فرازترراند